تبلیغات
کلبه تنهایی



زمانی نازنینی آمد از راه

که با درد من ودل آشنا بود

نجاتم داد از آن بیگانگی ها

که دردی بود دردی بی دوا بود

نهال آرزو در سینه رویید

که خود خاری به چشم دیگران شد

مرا سرگشته و تنها رها کرد

نمی دانم چرا نا مهربان شد

من آن شمعم که می سوزم سراپا

میون جمعم وتنها ترینم

نگیریدم به بازی تا نسوزید

به اشک گرم آه آتشینم

آن کس که خودی بود چرا دشمن شد

بیگانه تر از مردم بیگانه به من شد

آزرده منم افسرده منم غمخوار کسی نیست

فریاد رسی نیست

+ نوشته شده در جمعه 1392/05/25 ساعت 00:30 توسط نظرات |