به من او گفت :فردا می رود ، اینجا نمی ماند
و پرسیدم دلم ، او گفت : نه تنها نمی ماند
به او گفتم : كه چشمان تو جادو كرده این دل را
و گفت : این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم : دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت : این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم : كه كم دارم تو را رویای كمرنگم
و پاسخ داد او : در عصر ما رویا نمی ماند
به او گفتم : كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست
ولی گفت او : كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم : قبولم كن كه رسوایت شوم
او گفت : كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو ، همین و هر چه باداباد
چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند
خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما
به من مهلت ده تا بشنوم آنجا نمی ماند
مادر نگاه خسته و تاریکت با من هزارگونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید رنجی که خاطر تو ز من دارد
دردا که از غبار کدورت ها ابری به روی ماه تو می بینم
سوزد چو برق خرمن جانم را سوزی که در نگاه تو می بینم
چشمی که پر زخنده ی شادی بود تاریک و دردناک و غم آلودست
جز سایه ی ملال به چشمت نیست آن شعله ی نگاه پر از دوداست
آرام خنده مــی زنــی و دانم در سینه ات کشاکش طوفان است
لبخــنـــد دردنـاک تو ای مـــادر سوزنده تر ز اشک یتیمان است
تلخ است این سخن که به لب دارم مادر بلای جان تو من بودم
امّا تو ای دریغ گمان بردی فرزند مهربان تو من بودم
چون شعله ای که شمع به سر دارد دائم ز جسم و جان تو کاهیدم
چون بت تو را شکستم و شرمم باد با آن که چون خدات پرستیدم
شرمنده من به پای تو می افتم چون بر دلم ز ریشه گنه باریست
مــادر بــلای جان تو من بودم این اعتراف تلخ گنه باریست
مادرم روزت مبارک
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست
تا بعد، بهتر می شود
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
آسمان رنگ خدا گشت بیا پر بزنیم
باغ خورشید پراز چلچله ها گشت بیا سر بزنیم
فصل مهمان شدن پنجره ها یادت هست
پشت در جای غریبیست بیا در بزنیم
یک نفر باز مرا در خود من می خواند
پر پرواز نداریم که پرپر بزنیم
باز از مزرعه من بوی علف می شنوم
جای پروانه چه خالیست بیا پر بزنیم...
وی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
سالروز فرا رسیدن شهادت دخت پیامبر (ص)
بانوی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا (ع) تسلیت باد

همه یار دارن و بی یار ماییم لباس کهنه بازار ماییم
همه دارن لباس کدخدایی نمد پوش قلندروار ماییم
خوشا امشب که مهمان شماییم کبوتر بر لب بام شماییم
درشت رویی نکن مهمان عزیز خدا داند که فرداشب کجاییم
نشونم باغ سرو ناز دادن به دستم نرگس شیراز دادن
تا اومدم سرو سامان بگیرم مرا از آشیان پرواز دادن
می ترسم تا بخوام برم به خونه نماند از من مسکین نشانه
از اون ترسم که در غربت بمیرم ولایت بر دلم داغش بماند

ما عاشق هم بودیم حسی که یک عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست
وقتی همه دنیات تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو احساس یک وحشت بود
کی با همه قلبش بغض شبت باز کرد
کی حال تو رو فهمید کی با تو مدارا کرد
اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری
اینکه منو می بازی و دنبال کسی میری
ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم
کسی جز تو نمی دونست ما عاشق هم بودیم
باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته من دستات نمی گیرم

